پیرمرد پر از دردی درونم نشسته است.گاه به سختی می گرید و پاهایش می لرزد و تاب ایستادن ندارد. اینجور مواقع مجبورم راهنما بزنم و بکشم سمت راست بلوار، اتوموبیل را نگه دارم ، سرم را روی فرمان بگذارم و گریه کنم....بی محابا ...از آن شب، آن شبِ پنج حرف حقیقت پیرمرد آمده است و من سنگینی ژولیدگی صبرش را با خودم می کشم تا دانشگاه تا کلاس های دانشجویان عراقی و دختران دبیرستانی... گاهی توانم تمام می شود وسط کلاس، استراحت می دهم و خودم را به اتاق استادان می رسانم و بی خوردن چای تنها ولو می شوم روی صندلی.... این ژولیدگی صبرش سنگین تر از طاقت شانه های قلبم است....به لباس های بی اتویم نگاهم می کنم به چشمان سنگین پیرمرد.... سعی می کنم پیرمرد را از وقایع تلخی که میبارد از درو دیوار از اخبار انفجار حله و تصادف قطار دور نگاه دارم ..... شانه هایم خسته است از مویه های پیوسته پیرمرد.... بی حسی توی دست چپم مستدام شده است.... به زور می کشانم خودم را توی سوپر توی آشپزخانه.... پیرمرد پر درد گاهی سرم فریاد می کشد: خاموش! آنگاه که هنوز دارم به عشق فکر می کنم هنوز دارم تعبیر وفاداری را بالا پایین می کنم.... و وقتی تبری می جویم از همه کلمات از همه عاشقانه ها سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند اما سنگینی سر جای خودش هست....
پشت هیچستان جایی است...
ما را در سایت پشت هیچستان جایی است دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34
تاريخ: دوشنبه
22 خرداد
1396 ساعت: 14:58