اعتراف میکنم به رمضان امید بسته بودم....منتظر بودم بیاید منتظر بودم پنجره را باز کنم و نسیم خنک باصدای دعای سحر مسجد بیاید داخل....نفس بکشم.... سبک شوم...و اعتراف تر میکنم دلم برای تو تنگ شده است....برای تو کنار سفره سحری ام....برای دستانت وقتی حنانه را لمس میکرد.... دلم برایت خیلی وقت است تنگ شده است....می دانم نمی آیی....اما دلم هنوز سربه سرم میگذارد....دلم می خواهدت....هنوز هم فکر میکنم روا نبود رفتنت که میخواستی سرگردانی بلوطم را به وسعت بیکرانه نامت ارامش بخشی...با این حال یک ایمان گنگ و دور و مبهم طرحی از یک انتظار را هر سحر توی قلبم بالا پایین میکند...به احترام گنگی و مبهم این طرح ، دانه های آبی تسبیحت را نگه داشته ام....
رمضان را دوست دارم و دلم گوهر شاد میخواهد....رهایی یک شب تا سحر روبروی مناره های پر ذکر... رمضان را دوست دارم که بیشتر از هر وقتی رحمانیت خدا را میبینم.
پشت هیچستان جایی است...
ما را در سایت پشت هیچستان جایی است دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 31
تاريخ: دوشنبه
22 خرداد
1396 ساعت: 14:58