خرید بک لینک
ابری سنگین بر من می بارد و من ناخودآگاه آغوشی را طلب می کنم که سایبان این ابر شود....

ابر می بارد و من خیس خیس با قلب سرماخورده ام بی رمق و از پافتاده ظرف می شویم و جارو می کنم ...ته مانده های فراروایت پرواز و هم بالی را با پوست های میوه و تفاله های چای از خانه خارج می کنم ساعت نه.... به سی و دو سالگی محو توی اینه کدر آسانسور نگاه می کنم و دنبال چتر می گردم....

گاز را تمییز می کنم و پسرم را حمام میبرم....فرراویت با همه تداعی هایش همراه تفاله های چای و پوست های میوه سر کوچه است پس این حزن لعنتی از نبود چتر چه می کند توی سی و دوسالگی ام؟

برچسب: نویسنده: رضا یزدانی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 1:47

صفحه بندی