ابر می بارد و من خیس خیس با قلب سرماخورده ام بی رمق و از پافتاده ظرف می شویم و جارو می کنم ...ته مانده های فراروایت پرواز و هم بالی را با پوست های میوه و تفاله های چای از خانه خارج می کنم ساعت نه.... به سی و دو سالگی محو توی اینه کدر آسانسور نگاه می کنم و دنبال چتر می گردم....
گاز را تمییز می کنم و پسرم را حمام میبرم....فرراویت با همه تداعی هایش همراه تفاله های چای و پوست های میوه سر کوچه است پس این حزن لعنتی از نبود چتر چه می کند توی سی و دوسالگی ام؟
پشت هیچستان جایی است...
ما را در سایت پشت هیچستان جایی است دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 19