پشت هیچستان جایی است

متن مرتبط با «دانشجوی کره ای» در سایت پشت هیچستان جایی است نوشته شده است

دانشجویان کره ای

  • نیلوبلاگ

    دانشجوهای کره ای ام مهمانم هستند. مشغول درآوردن دسر از قالبم که مدام می گویند استاد بیایید و من به عادت ایرانی وارم می گویم شما شروع کنید که نمی کنند... می خواهند به آداب ، قبل از غذا دعا کنند. حمیدکه می خواهد فیلم بگیرد مانع می شود و می گوید دعا برای نمایش نیست... همین که شروع به دعا کردن می کند یوهان دلم از جا کنده می شود... حتی کودکان یک ساله و سه ساله اش هم چشم هایشان را بسته اند و دست ها را گره کرده اند.... یوهان به فارسی دعا می کند.... طولانی.... خدا از توی دعاهایش دستش را می کند توی تنگ خ...

    ادامه مطلب
  • این بارش سنگین

  • نیلوبلاگ

    ابری سنگین بر من می باردxa0 و من ناخودآگاه آغوشی را طلب می کنم که سایبان این ابر شود.... ابر می بارد و من خیس خیس با قلب سرماخورده ام بی رمق و از پافتاده ظرف می شویم و جارو می کنم ...ته مانده های فراروایت پرواز و هم بالی را با پوست های میوه و تفاله های چای از خانه خارج می کنم ساعت نه.... به سی و دو سالگی محو توی اینه کدر آسانسور نگاه می کنم و دنبال چتر می گردم.... گاز را تمییز می کنم و پسرم را حمام میبرم....فرراویت با همه تداعی هایش همراه تفاله های چای و پوست های میوه سر کوچه است پس این حزن لعنت...

    ادامه مطلب
  • بیرون دیوارهای بودن

  • نیلوبلاگ

    xa0یک جایی هم هست که دیگر دلت از زمین و زمان می گیرد... خفگی ات می کند از حجم رنج و دلگرفتگی.... از تعبیرهای آدم ها.... از هرچه تلاش برای خوب شدن رابطه ها و سیلی خوردن ها... از این همه غصه و درد و بیماری و رنجی که ریخته بین مردم.... از پا می افتی... باید پذیزفت بیرحمی دنیا را و دست از تلاش کشید.... سرم را به شیشه داغ اتوبوس خلوت ساعت سه بعدازظهر تکیه می دهم...اشک هایم را پاک نمی کنم و دلم می خواهد چراغ قرمز نوکیای قدیمی روشن شود.... اقیانوس آرام بیاید روی خط.... بگویم خسته ام اقیانوس آرامم.... ب...

    ادامه مطلب
  • پاییز 95

  • نیلوبلاگ

    بوی پاییز پیچیده توی سرم....پر از حرفم....پر از دلتنگی و دلگیری....پر از زنانگی ارام مخصوص سی و دو سالگی.... پر از خاطره...دلشوره....لحظه های آنی خوشبختی.... پر از جنون های آنی سرسپردگی... اما سکوت می کنم..... به زیبایی کودک چهار زانو نشسته روی صندلی جلو نگاه می کنم و می رانم...به خانه می رسیم اما همچنان می رانم...کنار دیوار باغ آستانه آرام می رانم....کودکم آرام است....من ساکت و پر از اشک...دلم هوای ابی می کند...تویی شعر مجسم.....نه یک بار...نه صدبار....بوی پاییز پیچیده توی سرم و درونم غوغاست......

    ادامه مطلب