این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «آگاهی های لحظه ای تکانه ای» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
جهان لبریز است از آگاهی های لحظه ای تکانه ای...... نمی دانم بخاطر غفلت ذاتی بشر یا میل به فرار از این قسم آگاهی ها است یا ذات دنیا بر این مدار می چرخد...اما به هر روی چنین آگاهی هایی لحظه ای تکانه ای هستند....

مرادم درکی است که به یکباره تو به آن نایل می آیی....درکی سخت و تکان دهنده....فقط در یک لحظه... مثلا کنار دیوارهای بیمارستان....یکدفعه جهانت خالی می شود ....یکدفعه در یک لحظه می فهمی که او ، کسی که با قلبت یا با خونت ارتباطی دارد دیگر نیست ، برای همیشه نیست.... دیگر جهانت رنگی دیگر می گیرد...مقیاس ها و ارزش ها و احساسات و باورها همه تکان می خورند...
یا مثلا یک شب همسرت زل می زند توی چشمانت و می گوید کسی دیگر را دوست دارد... در آن لحظه زن به یکباره فرومی ریزد...زن که تا همین لحظه پیشش فکر می کرده دوست داشتن و پیوندی خاص هست که توی هر شرایطی.....به هر روی در آن لحظه خاص....در آن تکانه شدید ناگاه آگاهی ای از قسم تجربه های اندوهناک این جهان بی اعتبار بر قلب زن آوار می شود.... یا مثلا مردی که در سرش تدارک یک سفر یا یک کادو را برای همسرش می پروراند ...کلید بیندازد و بیاید ببیند زنش با مردی دیگر روی تختخواب اوست.... گیرم مرد حتی پیشتر نشانه هایی از ارتباط دیگر را حس کرده باشد....که همه زن و شوهر ها خیلی سریع ارتباط های عاطفی خارج از کانون خانواده را چه حقیقی چه مجازی درک می کنند....اما با تمام اینها آن آگاهی از کنارگذاشته شدن توسط همسر فقط فقط و فقط در آن لحظه با آن تکان نابودگر بر مرد مستولی میشود.... یا مثلا یک روز تعطیل مرد با دوست هایش به گردش می رود و تاکید می کند که اگر بخواهد ناهار نیاید حتما خبر می دهد.... زن ناهار می پزد ...سفره می اندازد...علیرغم گرسنگی غذا نمی خورد که نمی خواهد سنت های خوب باهم بودن را بشکند.... کودک گرسنه را غذا می دهد....همسر نمی آید.... زن صبر می کند... کم کم دلش به شور می افتد.... باز هم صبر می کند... حالا سردردی شدید جای گرسنگی را گرفته است.... ساعت به چهار نزدیک می شود و زن ناخودآگاه گریه می کند و نمی داند از حوادث کدام جاده خبری از همسرش بگیرد.... نمی داند کجا رفته...نمی داند با چه کسی رفته...و گوشی اش خاموش است... زن به دعا پناه می برد....حالا ساعت پنج شده است...دیگر شکی نیست که اتفاقی افتاده.... زن می ماند به چه کسی زنگ بزند...ساعت شش می شود.... سردرد به چشمها و دندان ها هم رسیده است... زن مستاصل و بیچاره..... به هر روی مرد می آید.. سفره پهن است... سالادها و نانها خشک شده اند.... مرد می آید... مرد با دوستان ناهار بیرون بوده است.... همین! تکانه همینجا رخ می دهد... زن میفهمد کنار گذاشته شده است... نگرانی هایش ...بودن هایش اهمیتی ندارد.... اصلا زن وجود ندارد ....زن نیست ..... زن نقطه ای هم به حساب نمی آید در متن زندگی مرد و هزار آگاهی تلخ و دردناک دیگر که یک لحظه در تکانه ای شوم و دردآور زن به آن نایل می آید....
یا مثلا وقتی بدن سرد کودکت را در فوریت های پزشکی حرم می دهند دستت و می گویند متاسفم....
اصلا ولش کن.... دنیاست و این آگاهی های تکانه ای لحظه ای اش.... دنیاست و این قانون های قوی اش که قوانینِ بر مدار مطلق ها و دوست داشتن های تو را فرو می کوبد..... دنیاست و....
برچسب:
نویسنده: رضا یزدانی