
ترس بزرگترین مواجهه بشر با هستی است.... گویی همه تلاش ها هم برای فراموش کردن این ترس است.... ترس به جدی ترین هیات خود نیمه های شب قلبم را نشانه گرفته است.... پدرم درد می کشد ...میدانم کمی زمان میخواهد که مسکن اثر کند ...ارامم بظاهر و پاهایشان را ماساژ میدهم...اما درد از توی اندام نحیف پدرم می اید بالا..می آید توی قلبم و پرده را از صورت زندگی کنار می کشد و من به ناگاه طرح بیرحمی از زندگی را می بینم.... بیرحمی در عمق زندگیست... حتی در همین نشستن من کنار بابا و وعده دروغ دادنم که الان همین الان درد...
ادامه مطلب
xa0یک جایی هم هست که دیگر دلت از زمین و زمان می گیرد... خفگی ات می کند از حجم رنج و دلگرفتگی.... از تعبیرهای آدم ها.... از هرچه تلاش برای خوب شدن رابطه ها و سیلی خوردن ها... از این همه غصه و درد و بیماری و رنجی که ریخته بین مردم.... از پا می افتی... باید پذیزفت بیرحمی دنیا را و دست از تلاش کشید.... سرم را به شیشه داغ اتوبوس خلوت ساعت سه بعدازظهر تکیه می دهم...اشک هایم را پاک نمی کنم و دلم می خواهد چراغ قرمز نوکیای قدیمی روشن شود.... اقیانوس آرام بیاید روی خط.... بگویم خسته ام اقیانوس آرامم.... ب...
ادامه مطلب